حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
ناخوداگاه اشکم درمیادش. برمیگردم و تو تاریکی نگات میکنم که چه قدر راحت خوابیدی و اشکام بیشتر میشه... میدونم خسته ای اما از اینکه این طوری راحت و بدون توجه به من خوابت بردش ، دلم شکست... و فکر اینکه باز هم فردا نیستی قلبم رو بیشتر فشرد و دیگه نتونستم جلور ریختن اشک هام رو بگیرم... خسته تر از این حرفهایی که با صدای گریه ی بی صدای من بیدار بشی اما برای اینکه یه وقت بیدارت نکنم پامیشم میرم تو بهارخواب میشینم. مامان بزرگم به بالکن یا تراس یا هر کوفت دیگه ای که هست میگه بهارخواب. ترکیب قشنگیه. دوسش دارم. دلم از همه دنیا پره انگاری. میخوام داد بزنم. اما خوب فکر نکنم نصف شبی وقت مناسبی برای جیغ و داد کردن باشه. اما یه چیزی تو تموم وجودم سنگینی میکنه. یه چیزی خیلی بزرگتر و وحشتناک تر از بغض... چیزی فراتر از تمام دلتنگی ها... کاش این اشک ها بند می اومدند حداقل... اما این قدر غم و تنهایی میون مولکول های هوا وول میزنه که فکر کنم به جای اکسیژن ، تنهایی تنفس میکنم... همینه که تو وجودم داره بدجوری سنگینی میکنه و امونم رو بریده... همین تنهاییه که سنگین تر از ذرات سرب ، رسوب کرده تو جونم و داره ذره ذره شیره ی وجودم و میکشه... مثل همیشه تو آسمون دنبال ماه میگردم که یه لبخند کمرنگ میشینه رو لبام. آخه یاد تو افتادم که همه اش اصرار داری خودت ماه دشت منی! ینی اعتماد به نفست من رو مرده واقعا! آسمون اینجا رو دوست ندارم. ماه آسمون اینجا از ماه آسمون دشت من هم تنهاتره. و سفره اش خیلی بی رنگ و روتره. سفره ی ماه آسمون دشت من سرمه ای صاف و زلاله اما اینجا پر از دود و غم آلوده. دلم برای دشت قشنگم تنگ شده... اومدم مثل شب های تنهاییم تو دشت به آسمون پناه بیارم که...این آسمون بی ستاره با اون ماه تنها رو پیشونی اش دلم رو بیشتر غصه دار کرد... تو بهارخواب نشستن و زل زدن به این آسمون بی فروغ بی فایده است. فقط حالم و بدتر میکنه. درحالی که تمام صورتم از رد اشکها میسوزه میام تو... هنوز خوابی و من با اینکه میدونم خسته ای اما هنوز دلم شکسته ازت... میدونم قرار نیست امشب خوابم ببره... این غباری که نشسته رو دلم حالا حالا ها شسته نمیشه... میرم تو اتاق کارم که حداقل بیکار نباشم... همین! ![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |